خانه » داستان » ماجرای مادر شوهر و عروس خودپسند!

ماجرای مادر شوهر و عروس خودپسند!

مادرشوهری بود که عروسي خودپسند داشت. روزي مي خواست نحوه پختن پلو را به او بياموزد. ديگي حاضر کرد و گفت: ابتدا آب را در ديگ مي جوشاني. عروس گفت: اين را مي دانستم.

گفت: سپس برنج را در آن مي ريزي. عروس گفت: اين را هم مي دانستم.

گفت: سپس برنج را در آب مي جوشاني تا دانه هاي آن ترد شود، گفت: اين را هم مي دانستم.

گفت: سپس آن را در صافي مي ريزي و ديگ را دوباره بر آتش مي نهي و روغن در ته آن مي ريزي و نان بر روغن مي گذاري و سپس برنج را در ديگ مي ريزي. گفت: اين را هم مي دانستم.

مادر شوهر که ديد عروسش چقدر خودپسند است، گفت: سپس خشتي بر در ديگ مي گذاري. گفت: اين را هم مي دانستم.

بعد از رفتن مادر شوهر عروس همان طور که آموخته بود پلو را تهيه کرد و خشتي بر سر ديگ گذاشت.

پس از چند دقيقه خشت از بخار ديگ خيس شد و در ديگ افتاد. عروس چون اين صحنه را ديد هاج و واج ماند و متوجه خودپسندي خود شد.

ظهر چون شوهرش به منزل برگشت گفت: ناهار چه داريم، گفت: «خشت پلو».


Loading...
بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.