خانه » داستان » داستان غرور

داستان غرور

در دوران گذشته دو برادر یکی به نام ضیاء و دیگری به نام تاج در شهر بلخ زندگی می کردند.

ضیاء مردی بلندبالا، بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق بود.

اما برادرش تاج قدی بسیار کوتاه داشت، با این حال از علم بالایی بهره می برد

به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید.

روزی ضیاء به مجلس برادرش تاج که با حضور شخصیت های بزرگ برپا شده بود وارد شد

ولی غرور علمی تاج مانع از آن شد که به احترام برادرش بایستد.

از این رو نیم خیز شد و به سرعت نشست.

وقتی ضیاء از برادرش آن حرکت ناپسند را دید، با کنایه ای که حکایت از نکته سنجی او داشت

فی البداهه به مزاح گفت: چون خیلی بلند قامتی، برای ثواب، کمی هم از آن قامت سروت بدزد.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

منبع: عصر ایران

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.