خانه » داستان » داستان هوس باز

داستان هوس باز

وقتی با بی پروایی نگاهش می کنم تمام وجودش نیاز می شود برای به آغوش کشیدنم، بوسیدنم، بوییدنم…..

چه حریصانه عطر موهایم را به مشامش می کشد و هنگامی که دستانش را دور صورتم حلقه می کند

گرمای تنش را درتک تک سلولهای بدنم حس می کنم. پر از تمنا و اشتیاق می شود و دیوانه وار نگاهم می کند.

لبخند تلخی می زند و می گوید: نگفتی کی مال من میشی؟

دستانم را دور گردنش حلقه می کنم طوری که ازنوازش بازوهای لختم روی صورتش احساس شعف می کند…

روی این حرکتم حساب ویژه ای باز کرده ام آب گلویش را به سختی قورت می دهد.

با بی حوصلگی خودم را کنار می کشم روی کاناپه می نشینم پاهایم را روی هم می اندازم و سیگارم را روشن میکنم.

پک عمیقی به آن میزنم.. .روبه رویم می نشیند و عاجزانه نگاهم می کند…

عرق سردی روی پیشانی اش خودنمایی می کند با پوزخندی آن را پاک می کنم و می گویم:

این نشونه دلدادگیه یا شرمندگی؟؟؟ و بلند می خندم عصبی وکلافه شده است .

پک عمیق تری به سیگارم می زنم و می گویم: عذاب وجدان داری ؟

این بی انصافیه که زنم و از خونه بیرون کنم ….

شانه هایم را با بی تفاوتی بالا می اندازم: میل خودته… میتونی منو فراموش کنی .

کش و قوسی به خودم می دهم و با لوندی برجستگیهای اندامم را به رخش می کشم تا شاهد بیقراریش باشم…

آخ بلندی می گوید بلند می شود و در حالی که مشتهای گره کرده اش را به دیوار می کوبد با درماندگی می گوید:

داری نابودم می کنی لعنتی …من عاشقتم

چشمانم را ریز میکنم لبخند پیروز مندانه ای روی لبانم نقش می بندد و با خود میگویم:

منم همینو میخوام نابودی تو .عاشق؟ نه!!!.”هوسباز”

دوباره صداها توی گوشم می پیچد. تصاویر در مقابل چشمانم ظاهر می شود… و من با خشم و تنفر نظاره گر این کابوسهای تکراری می شوم.

.

.

مرد، زندگیمونو نابود نکن. آخه مگه اون زن چی داره که من ندارم ؟؟؟

لوندی داره، عشوه داره، خوشگلی داره…

صداتو بیار پایین دخترت میشنوه

تا فردا وقت داری تو این خونه بمونی، دست بهارو میگیری و میری… هری …

نامردی نکن جایی رو ندارم برم. اون دختر تو هم هست

به من ربطی نداره. از فردا یکی دیگه میخواد بیاد اینجا

تصاویرآزار دهنده تر می شود، آوارگی، کلفتی خانه مردم. تحقیر شدن. همه اینها به خاطر تو بود پدر؟ نه !!! “هوسباز”

صدای لرزانش مرا از خاطراتم دور می کنند و نمی داند این افکار چقدر در پیشرفت کارهایم موثر است …

به طرفم می آید دستانش را به کمرش می زند و میگوید هر چی تو بگی

تمام وجودم آتش می گیرد. اما به سردی لبخند میزنم و دستانم را باز میکنم ..و او وحشیانه به سمتم خیز برمیدارد .

.

.

روز بعد خودم را روبه روی خانه آنها میرسانم. گرچه صحنه ها تکراری و عادی شده اند. اما همیشه از نتیجه کارهایم لذت میبرم

همهمه مردم .صدای آمبولانس. نگاههای بهت زده… صدای گوشخراش زنی که با فریاد می گوید: کدوم از خدا بی خبری شوهرم و کشته ؟

پوزخندی میزنم و به آرامی می گویم: باید دعاش کنی وگرنه آواره می شدی.

سیگارمو روشن میکنم و به طرف خیابان اصلی می روم.

باصدای بوق اتومبیل گرا ن قیمتی سرم را بالا میگیرم و نگاهش میکنم.

سرش را از پنجره ماشینش بیرون می آورد چشمکی میزند نگاه خواستنی اش را به صورتم میدوزد و میگوید خوشگل خانم در خدمت باشیم ….

میخواهم نادیده بگیرمش اما حلقه توی دستش منصرفم می کند به طرفش میرم لبخند قشنگی میزنم و زیر لب میگویم: “هوسباز”

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.