خانه » داستان » داستان بسیار زیبای آغوش

داستان بسیار زیبای آغوش

امروز جمعه است

دلم می گیرد و بغض می کنم. نمی دانم چه می خواهم …

مادرم بی قراری را توی چشمانم می خواند، دستم را می گیرد و با صدایی لرزان می گوید عزیزم به سفر برو، شاید دلت آرام بگیرد. اسم سفر که می آید یاد جاده و کوله پشتی میفتم و کاسه ای آب که پشت سرم بریزند.ناخوداگاه در دلم غوغایی می شود

نمیدانم به کجا باید بروم…؟

به مقصد می رسم یا بین راه می مانم…؟

راستی سفرم چند روزه است؟

جواب هیچ کدام را نمی دانم فقط می دانم که باید بروم. آنقدر دور که خسته شوم، دلتنگ شوم و باز هوای برگشتن به سرم بزند. آری فلسفه ی سفر شاید همین است، که بروی تا دلتنگ بر گشتن شوی. برگشتن به جایی که متعلق به آنجا هستی.

نگاهم به کفشهایم می افتد، ساکت گوشه ای نشسته اند و مرا نظاره می کنند. یعنی در این راه طولانی تاب می آورند؟

وسایلم را جمع می کنم و داخل کوله پشتی می گذارم. چه سنگین شده! یعنی همه ی داشته هایم را برداشته ام!؟ باز هم نمی دانم…

چیزی جا مانده و من هر چی فکر می کنم نمی دانم که آن چیست. پاهایم برای رفتن مرا یاری نمی کنند. انگار دلم اینجا گیر چیزی است. مادرم را می بینم که به دیوار تکیه کرده و منتظرم هست. کوله را به پشتم می اندازم و کنارش می روم

دستانم را می فشارد و با بغض می گوید:

تصمیمت را گرفته ای؟ داری به سفر می روی ؟

بغضش را که می بینم دلم می لرزد و نمی دانم چه بگویم. دلم هوای آغوشش را می کند. اشکم سرازیر می شود و خودم را در آغوشش رها می کنم. هر دو گریه می کنیم،

همدیگرو سفت چسبیده ایم، گویا می خواهند ما رو به زور جدا کنند. حالا می فهمم چه چیزی را گم کرده بودم. هنوز به سفر نرفته دلتنگ بر گشتن شده بودم. کوله پشتی را به زمین انداختم و با تمام وجود همه ی داشته هایم را در آغوش گرفتم.

آری

من آغوش مادرم را گم کرده بودم…

 

دست نوشته: نیلوفر نوروزی

منبع : داستانک دات آی آر

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *