خانه » داستان » داستان کوتاه عشق

داستان کوتاه عشق

پول های خرد را با غرور مقابل فروشنده گذاشت و گفت: لطفاً کتاب سفر به ماه رو لطف کنید.

فروشنده بعد از شمارشی سریع، پولها را به سمت او هل داد: سیصد تومن کمه پسرم!

شانه هایش ناگهان خمید و غمگین گفت: چندماه قبل گفتید قیمتش ۲۲۰۰ تومنه. این تمام پس اندازمه…

فروشنده حرفش را برید: اما چاپ جدیدش ۲۵۰۰ تومنه.

بارقه ای از امید در چشمانش جان گرفت. دوباره قد راست کرد و از در مغازه خارج شد.

چشمان فروشنده به دنبال کفشهای پاره پسرک در امتداد خیابان کشیده شد.

*************************

شعر زیبای مهدی اخوان ثالث

نذر کرده ام

يک روزی که خوشحال تر بودم

بيايم و بنويسم که

زندگی را بايد با لذت خورد

که ضربه های روی سر را بايد آرام بوسيد

و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزی که خوشحال تر بودم

می آيم و می نويسم که

اين نيز بگذرد

مثل هميشه که همه چيز گذشته است و

آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزی که خوشحال تر بودم

يک نقاشی از پاييز ميگذارم , که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگی نيست

زندگی پاييز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

یک روزی که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا می کنم

تا روزهايی مثل حالا

که خستگی و ناتوانی لای دست و پايم پيچيده است

بخوانمشان

و يادم بيايد که

هيچ بهار و پاييزی بی زمستان مزه نمی دهد

و

هيچ آسياب آرامی بی طوفان

منبع: ایرانیان / سیمرغ

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *