خانه » داستان » داستان کوتاه خودفروش ها

داستان کوتاه خودفروش ها

“نه این طور نمیشه …..این داستان ها به در چاپ نمی خوره ….”

ناشر برگه های کاغذ را روی میز پرتاب کرد و ادامه داد :….مردم گوشهاشون پر از درد و ناله است باید یه چیزی بنویسی که همه را بخندونه این مرثیه نگاری به درد سر قبر مرده ها میخوره تا به زور دو تا قطره اشک در بیاره …تو چی کار داری که موضوع بی محتواست یا با محتوا ….به فروشش فکر کن ..این نوشته ها اگر چاپ بشن جز حرف و نقل و مکافات و…..بگذریم …نچ من اینا رو چاپ نمی کنم …”

اینها اخرین جملات و تصاویری بود که مرد نویسنده با خودش تکرار میکرد …تصمیمش را گرفت و در همان حال دستش را بلند کرد و گفت :

 

– چهارراه ؟

– بیا بالا ..

 

بوی تند عرق و سیگار فضای ماشین را پرکرده بود …..زنی که سمت چپ مرد نویسنده نشسته بود, نگاهش را دوخته بود به سگک کیفش …..بعد ارام سرش را اورد بالا و انگار که لقمه بزرگی راه گلویش را بسته باشد اب دهانش را به زور فرو داد ..اشک در چشمهای قهوه ای خوش رنگش چرخید …..و بعد خیره ماند به خیابان…

-خانم با توجه به اظهارات شما علیه شوهرتون دادگاه حکم طلاق را صادر نمیکند ..اظهارات شما محکمه پسند نیست ….شوهر شما اگر چه همسر دوم اختیار کرده اما رضایتی بر طلاق ندارند مگر این که شما مهریه را ببخشید ..

– اقا ی قاضی ؟..من 11 سال دارم با این مرد زندگی میکنم …ایشون تصور میکنند زندگی باید مثل چای تازه دم باشه ؟!!!!!ایا این نمیتونه خودش دلیل باشه که این اقا دارند بهونه میارن و بوالهوسیشون را پشت توجیهات و عدم تمکین پنهان میکنند ؟؟

 

– نه خانم این دلایل شما خنده داره …شما با این اقا باید زندگی کنید ….

زن با ناراحتی سرش را تکان داد بی ان که متوجه باشد مرد راننده از داخل اینه او را زیر نظر دارد ..

 

مرد راننده دوباره از اینه نگاهی به زن انداخت ….اهی کشید و با خودش گفت :..

ببین ….این زندگی سگی منه ….منم اگر مهندس بودم و پول حسابی داشتم …یه زن خوب و خوشگل میگرفتم ….حالم از این ترمز و دنده به هم میخوره . حالم از رفتن به خونه و دوباره جنگ و دعوا به هم میخوره ..از زنم که همش بوی پیاز و قورمه سبزی میده ….چه کنم که که راه ندارم پول ندارم مهریه بدم …لعنتی جون بکن برو دیگه ..فس فس میکنه ……و همان لحظه سرش را از پنجره بیرون کرد و فریاد زد :….هوی ….دهاتیی….تو باید قاطر برونی … ……

و بعد با عصبانیت دنده را عوض کرد ….

پسر جوانی که روی صندلی جلویی نشسته بود ..با بدو بیراه مرد راننده اخم هایش را توی هم کرد ….. نگاهی به ساعتش انداخت ….

– دیر شد ……..اصلا به درک ….من از اولش این رشته را دوست نداشتم …هی بابا گفت نه …این رشته ابرو داره ….چی هی نقاشی نقاشی…..مردم دارند با عقل زندگی میکنند …نه با احساس …پس فردا کی میخواد زن تو بشه ..هان ؟….هنر من را ندید …استعداد من را ندید …حالا باید صبح ها با زور بیام دانشگاه با زور درس بخونم ..اه …اه اه ..چقدر من خر بودم …

 

-اقا ببخشید من همین جا پیاده میشم .

صدای زن جوان افکار مرد راننده ,پسر جوان و مرد نویسنده را به هم زد ….

راننده ارام ارام ماشین را به کنار خیابان کشید ….ماشین درست رو به روی زنی با موهای زرد کرده ,ارایشی غلیظ که لباسی بدن نما پوشیده بود و یکی یکی ماشین ها را دید می زد … ایستاد …

 

زن جوان اهسته پیاده شد …راننده دنده را عوض کرد ….ماشین به راه افتاد ….چند متری که ماشین حرکت کرد …..مرد راننده از اینه نگاهی به پشت سرش انداخت …زن مو بلوند ارایش کرده با ناز …کمی مکث …..ارام ارام به طرف ماشین مدل بالایی که برایش راهنما میزد حرکت کرد …..

 

دست نوشته: آسیه مهرابی

منبع: داستانک دات آی آر

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *