خانه » داستان » داستان آموزنده نگرانی های یک عاشقانه ی رئال عامه پسند

داستان آموزنده نگرانی های یک عاشقانه ی رئال عامه پسند

در یک صبح دل انگیز پاییزی اختر و ممل به این نتیجه رسیدند که پس از سال ها دوستی دیگر نمی توانند دوری از هم را تاب بیاورند و باید هر چه زود تر ازدواج کنند.

آنها بسیار به این وفاداری عشقولانه ی خود در این زمانه افتخار می کردند.

پس از مکالمه ی دلبرانه ی تلفنی آنها در این صبح زیبای پاییزی هر کدام روانه ی کار و زندگی خود شدند.

اختر به سوی دانشگاه رفت و ممل به سوی شرکتی که در آن کار می کرد.

در راه هم هی به هم اس ام اس های عاشقانه و مکش مرگ ما می دادند ، در اس ام اس آخری قرار گذاشتند که پس از پایان کارهای امروزشان در جایی دنج دیدار کنند و این روز بزرگ را جشن بگیرند.

اما عصر ممل به اختر زنگ زد و گفت باید شرکت بمونه و اضافه کاری کنه اختر هم گفت اشکال نداره عژیژم منم مامانم زنگ زده برم خونه ی خالم جشنمون باشه برای فردا ،یکی دو تا از بچه ها راهم میگیم بیان.

هر دو با بوسه های تلفنی و مهر و محبت بسیار از هم خدا حافظی کردند.

ولی آنها پس از این گفتگو بسیار نگران بودند .ممل داشت با منشی شرکت لاس می زد و قرار می گذاشت تا به بهانه ی اضافه کاری در شرکت بمانند و سری به سانفرانسیکو بزنند.

اما نگران این بود که شوهر زن که در همان شرکت کار می کند بخواهد در کنار آنها به کار اضافه بپردازد و مزاحم سفر رفتنشان شود.

اختر هم سوار بر ماشین مدل بالای همکلاسی پسر خود به سوی یک پارتی گوپس می رفت.

او از اینکه در مهمانی پیک بزند و اختیار از کف بدهد و پسری بخواهد دستی به سر رویش بکشد نگران بود چون لباس زیر مناسبی بر تن نداشت !

 

 

دست نوشته: امین حاج بابا

منبع: داستانک دات آی آر

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.