خانه » داستان » داستان آموزنده این بابا و آن بابا یکی هستند؟؟

داستان آموزنده این بابا و آن بابا یکی هستند؟؟

داشت به اتفاقات امروز فکر میکرد گاهی وقتا یاد بابای آیسا می افتاد که چه جوری دخترش رو در آغوشش میگرفت و حتی اومده بود دنبالش که از مدرسه برش گردونه خونه و بعد لبخندی زیبا بر صورتش می نشست

بعدش به حیاط نگاهی میکرد و پدر خودش را می دید که در کنار منقل بود و داشت موادش را می کشید و خودش هم همزمان با تریاک کشیدن پدرش آهی از ته قلبش می کشید .

وبعد دوباره یاد صحنه ی امروز می افتاد که در خونه ی آیسا بود وقتی که داشت با آیسا درس می خوند همینکه صدای زنگ در به صدا درآمد آیسا از جا پرید و با تمام سرعت به طرف در دوید پدرش یه عالمه خرید کرده بود و آیسا چه با ذوق و شوق خرید های پدرش را از دست او می گرفت و بعد یادش می اومد که همین امروزبعد از برگشتنش از خانه ی آیسا پدرش شلاق را بر پیکر مادرش خوانده بود . و یک چشم مادرش اشک بود و دیگری خون .

آهسته کتاب فارسیش را باز کرد و خواند:

بابا آب داد .

بابا نان داد .

بابا بادام داد.

خیلی محکم کتاب را بست و گفت نه جانم این بابا و آن بابا یکی نیستند .

بابای من با زندگی کردن خودش هم قهر است چه برسد براین که ..

و بعد دوباره کتابش را باز کرد جمله هارا خط زد و نوشت

بابا اشک داد.

بابا غصه داد .

ای کاش بابا جون می داد.

آهسته گفت : آمین

 

ودوباره حیاط را نگاه کرد نا گاه دیدکه بابا در کنار منقل …

 

دست نوشته: سنا محمودی

منبع: داستانک دات آی آر

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *