خانه » بازیگران و هنرمندان » ناگفته های زندگی محمدرضا شریفی نیا از زبان خودش

ناگفته های زندگی محمدرضا شریفی نیا از زبان خودش

شايد خيلي ها ندانند كه محمدرضا شريفي نيا كي متولد شد و در كجا رشد كرد، او بچه خيابان صفاري، محله خراسون تهران است. در خانواده اي به دنيا آمد كه هشت فرزند داشتند، چهار خواهر و چهار برادر و محمدرضا پس از خواهرش بچه دوم خانواده شريفي نياست، خانه پدري آنها همچنان پابرجاست گرچه در حال حاضر پدر و مادرش در خيابان ايران، ميدان شهدا زندگي مي كنند.

پدرش در بازار تهران حجره داشت، پدر خيلي علاقه مند بود كه فرزندانش در مدارس خوب آن زمان تهران درس بخوانند و «محمدرضا» هم از اين حيث مستثنا نبود.

در اوايل بهار سال گذشته در يك شب باراني، او مهمان خانواده سبز بود، جا دارد از همكار خوبمان «ايمان برومند» تشكر كنيم كه از او دعوت به عمل آورد تا مهمان ما باشد، قرار شد با او گفتگويي ترتيب دهيم، اما صحبت هاي وي و هرمز شجاعي مهر بيش از دو ساعت طول كشيد و او رفت، ديگر هم نتوانستيم پيدايش كنيم، يعني گرفتاري هاي كاري و بازي در پروژه هاي مختلف هنري از جمله؛ كارهاي تاريخي مختارنامه، كلاه پهلوي، سال هاي مشروطه و…

اين فرصت را از ما گرفت، گرچه يك شب در دفتر كار فريدون خسرويان، عكاس بنام سينمايي، ميزبان ما بود و عكس هايي از خود را انتخاب كرد و به ما داد، اما هر چه بود، يك سال گذشت، تا…

حال آنچه را كه شما خواننده گرامي درباره اين بازيگر مطرح سينما و تلويزيون و به نوعي آچار فرانسه سينماي ايران مي خوانيد، به زوايايي از زندگي او مي پردازد كه باورش براي همه ما سخت است، آيا شما مي دانستيد كه شريفي نيا، معلم كلاس اولي ها بوده و چند سال به اين شغل شريف پرداخت، آيا مي دانستيد، او بيش از 15 جلد كتاب براي كودكان و نوجوانان نوشت و يكي از كتاب هايش به نام «پسري به رنگ شب» 26 بار تجديد چاپ شد يا اين كه او شاگرد اساتيد بزرگي چون، آيت ا… مهدوي كني، دكتر شريعتي و شهيد مطهري بوده است، اگر نه، اين مطلب را بخوانيد، با سپاس ويژه از فرزندان «محمدرضا شريفي نيا» مليكا و مهراوه خانوم كه مهمان هفت سين نوروزي ما بودند.

شكل گيري شخصيت هنري

فكر مي كنيد كه محمدرضا شريفي نيا چگونه درس خواند و مدارج تحصيلي خود را طي كرد، به طور حتم براي تان جالب خواهد بود كه بدانيد وي چگونه و در كجا درس خواند؛ «پدرم علاقه داشت كه فرزندانش در مدارس خوب درس بخوانند و اين شرايط را براي ما فراهم كرد. از پنج صبح تا 9 شب در مدرسه بودم و تنها براي خواب به خانه مي رفتم. پدرمان به ما اجازه داد كه به سوي علاقه مان برويم، براي مثال يكي از برادران، علاقه مند به صنايع بود و وارد آن شد، مي خواهم بگويم كه پدر شرايطي را براي ما فراهم كرد تا هر كدام از فرزندانش استفاده بهينه را ببرند.»

اما چه شد كه محمدرضا شريفي نيا به سوي هنر سوق پيدا كرد، «در مدارسي كه تحصيل مي كرديم برنامه هاي خارج از درس يا به اصطلاح فوق برنامه وجود داشت، مثل؛ كتابخواني، تهيه روزنامه ديواري، نمايش، دكلمه و…

كه اين مراسم در روزهاي ولادت ائمه برگزار مي شد. ضمن اين كه همزمان با مدرسه، زيرنظر آيت ا… مهدوي كني در يك محل مذهبي به نام «صادقيه» كه توسط ايشان اداره مي شد، فعاليت مي كردم، در آنجا در اعياد مذهبي، برنامه هايي برگزار مي شد و هر هفته در مورد موضوعي بحث مي كرديم و در مورد آيات قرآن كريم كه به موضوع هفته ما ارتباط داشت، به گفتگو مي نشستيم.

من و تعدادي ديگر زيرنظر ايشان، درس فقه، قرآن و تحليل مسائل سياسي روز را مي خوانديم سپس حرف هاي ايشان را در هفته بعد براي يكسري از بچه هاي كوچك تر از خودمان درس مي داديم.»

حالا بد نيست بدانيد كه شريفي نيا در چه مدارسي تحصيل كرد، «من به مجموعه اي از مدرسه هاي ملي – مذهبي آن دوران مي رفتم از جمله؛ مدارس علوي، قدس، موسوي، كمال و…

در آن دوران آدم هاي شناخته شده اي، معلم ما بودند… رئيس مدرسه كمال، مهندس بازرگان بود، شهيد رجايي هم معلم ما بود، آقاي موسوي گرمارودي هم انشا درس مي دادند و… به همين دليل بيشتر بچه هايي كه از اين مدارس ديپلم مي گرفتند، رتبه هاي بالاي كنكور را به دست مي آوردند و البته تيزهوش هم بودند كه هر كدامشان پس از انقلاب سمت هاي بزرگ مملكتي را صاحب شدند.»

پسري به رنگ شب

«پسري به رنگ شب»، كتابي بوده كه تاكنون 26 بار تجديد چاپ شده و پرفروش ترين كتاب براي رده سني كودكان بوده است. در اين رده سني حدود 15 كتاب ديگر هم نوشتم، مثل؛ قصه خروس، ماه و پلنگ، خورشيد را بگو يا كتاب «زنگ ها» و «ظلم آباد» همچنين تحقيقاتي هم داشتم از شعراي اوايل اسلام مثل؛ كميل، فرزدق، دعبل و… كه به زندگي شان پرداختم، اما پس از اين كه به سراغ بازيگري رفتم، از نوشتن دور شدم. چرا كه احساس كردم همين حرف ها مي تواند به تصوير تبديل شود. اما ارتباطم را با كتاب (از طريق طراحي جلد يا پوسترسازي و نقاشي براي داستان و همچنين عكاسي كتاب) قطع نكردم، شايد به زودي كتاب هايم را تجديد چاپ كنم. البته مي خواهم آن را به زبان روز كنم، اگر قرار باشد «پسري به رنگ شب» براي چاپ بيست و هفتم و پس از 20 سال منتشر شود، بايد يك تغييراتي داشته باشد.

بچه ها را دوست دارم

بچه ها را خيلي دوست دارم، شايد به دليل خاطرات دوران مدرسه است و اين كه زماني معلم بودم، سادگي و صداقت آنها هميشه روي من تاثير مي گذارد، اعتقاد دارم كه همه چيز آدم ها از زمان هاي بچگي شكل مي گيرد. به خصوص كلاس اول، مهم ترين جايي است كه شخصيت انسان در آن شكل مي گيرد. نظرم اين است كه اگر در آن سن روي بچه درست كار كنيم، او حتما آدم موفقي مي شود، اما اگر غير از اين باشد، نمي تواني آينده خوبي براي او رقم بزني.

 

من آن سال ها به صورت تخصصي درس مي دادم، شايد تاكنون بر هيچ يك از كارهايي كه طي عمرم انجام داده ام، مهر تاييد نزنم، اما آموزشي كه به كلاس اولي ها مي دادم را خيلي قبول دارم. من آن زمان به بچه ها ديكته سال ششم و امتحان نهايي را مي گفتم و به آنها مي گفتم، چون كه باهوش هستيد نبايد كمتر از 20 نمره بگيريد، اگر هم مي خواستم كسي را تنبيه كنم، جريمه به او نمي دادم، بلكه به آنها تكليف شبانه نمي دادم كه بچه هم مي رفت خانه و گريه مي كرد كه معلممان اجازه نداده من در منزل مشق بنويسم، پدر و مادرش هم تماس مي گرفتند و وساطت مي كردند، اين نحوه آموزش آن زمان پاسخ داد.

 

گاهي اوقات شاگردان آن زمان، كه الان همه شان به موفقيت رسيده اند، دور هم جمع مي شويم و همديگر را مي بينيم، يكي ديگر از روش هاي تدريس من، ياد دادن حروف «الفبا» به شكل نمايشي بود، همه دور هم مي نشستيم و نمايش را اجرا مي كرديم و هر يك از ما به نحوي در آن شركت مي كردند، اگر هم يكي از بچه ها بيمار بود، سعي مي كرد خود را به كلاس برساند، تا نمايش را از دست ندهد.

جلسات شهيد مطهري و دكتر شريعتي

مركزي به نام حسينيه ارشاد (حسينيه ارشاد فعلي) ايجاد شد كه در آن شهيد مطهري و دكتر شريعتي درس مي دادند و سخنراني ايشان حول محور تاريخ اديان، اديان مختلف، بحث هايي كه دانشجوها علاقه داشتند، بود اداره حاشيه جلسات هم به عهده من بود. قبل از سخنراني و به مناسبت هاي مذهبي شعر مي خواندم و از گفتارشان سود مي بردم و آنها را در قالب نمايش اجرا مي كرديم تا جوانان با اين تفكرات انقلابي و با چنين شيوه هايي، جذب شوند.

بد نيست يادي از اين دو بزرگوار، شهيد مطهري و دكتر شريعتي داشته باشم كه مجموعه صحبت هاي آنان تاثير بسيار خوبي بر جامعه انقلابي گذاشت.

پول، شما را بازيگر نمي كند

شريفي نيا مي گويد: من با راحت و آسان گرفتن بازيگري مخالفم! طرف مي آيد پيش من و مي گويد: خانواده ام گفته اند؛ كه استعداد خوبي در بازيگري داري، برو بازيگر شو، به او مي گويم: ديپلم داري، مي گويد: «مي خواستم ديپلم بگيرم، اما نشد» كاملا مشخص است كسي كه براي ديپلم گرفتن خود سعي و تلاش نكرده، در بازيگري هم موفق نخواهد شد.

چون بايد بتواني درست حرف بزني و ديالوگ ها را خوب ادا كني… من با كساني كه پول مي دهند و وارد حيطه بازيگري مي شوند، مخالفم، آنها در بخش ما نيستند، بلكه در بخش هاي درجه 3 و 4 مي باشند، من به همه كساني كه وارد سينما مي شوند، گفته ام كه اگر بلد باشند، بايد پول هم بگيرند، چرا كه اين شغلي است كه تو براي آن زحمت مي كشي… در واقع پول، شما را بازيگر نمي كند، بلكه سواد است كه شما را در آينده بازيگر مطرحي مي كند.

رفتم سراغ تئاتر

من هميشه مطالعه را دوست داشتم، در مورد كتاب هاي روز با دوستانم بحث مي كردم، كلي شعر حفظ مي كردم، داستان هاي كوتاه براي تئاترهاي كودكان مي نوشتم و همين امر باعث شد تا به دانشكده هنرهاي زيبا بروم و شاگرد «دكترممنون» بشوم، اگر بخواهم از هم دوره هاي خودم يادي كنم، بايد اشاره اي به محمدرضا هنرمند، محمود جعفري، آزيتا حاجيان و كريم اكبري مباركه داشته باشم و با همين هم دوره ها يك گروه تئاتر تشكيل داديم.

يادم مي آيد نمايشي به نام «نسل آواره» داشتيم كه درباره فلسطين بود و جزء بهترين نمايش هاي سال شد. پيش از انقلاب تئاتري به نام «نمايش بي كلام» داشتيم كه در اصفهان اجرا شد و مشكلاتي براي ما به وجود آورد، آن تئاتر يك ساعت موسيقي و حركت بود… پس از انقلاب هم آن را روي صحنه برديم.

پرويز پورحسيني نقش يك آمريكايي را بازي مي كرد، محمدرضا هنرمند در نقش شاه و خودم نقش يك روشنفكر را بازي مي كردم. يادم مي آيد در همان دوران با بچه هاي مشهد نمايشي درباره عاشورا در تئاتر سنگلج كار كرديم. نام آن تئاتر «حج ابراهيم، حج عاشورا» بود كه از زمان حضرت ابراهيم(ع) آغاز مي شد و به قيام امام حسين(ع) ختم مي شد. سيدجواد هاشمي هم با ما بود، يادم مي آيد كه خيلي از مسئولان آن زمان به ديدن آن نمايش آمدند. راستش را بخواهيد آن زمان بيشتر نمايش هاي من، مذهبي بود كه تاييد آن را از شهيد مطهري و آقاي مهدوي كني  مي گرفتيم.

بهترين فيلم سينمايي ايران

براي ما و شما بايد جالب باشد كه بدانيد نظر محمدرضا شريفي نيا در مورد بهترين فيلم سينماي ايران چيست، پس بخوانيد: «نياز»، به كارگرداني داوودنژاد، كه به زندگي دو جوان فقير مي پردازد كه براي به دست آوردن يك شغل با هم دعوايشان مي شود و ديگري كه زندگي آن يكي را مي بيند، كنار مي كشد. اين فيلم به بچه هاي ما درس مروت، جوانمردي و شجاعت مي دهد.

حكايت ازدواج

دو سال پيش موسسه خيريه «مهرآفرين» كه فاطمه معتمدآريا سفير آن است، مراسمي در هتل هما برگزار كردند و از اهالي هنر دعوت به عمل آوردند تا در اين مراسم شركت كنند. محمدرضا شريفي نيا هم يكي از مهمانان بود، او در آن مراسم از برگزاري جشن ازدواج خود با آزيتا حاجيان خاطره اي جالب تعريف كرد كه حضار را به تعجب واداشت، او گفت: «من و آزيتا به جاي گرفتن مراسم عروسي، كارتي تهيه كرديم كه عكس يك بچه نحيف، فقير و بي سرپرست روي آن بود و از همه كساني كه قرار بود دعوت كنيم، به مراسم ازدواج مان بيايند عذرخواهي كرديم و ترجيح داديم تا هزينه يك مراسم عروسي را به اين كودكان نيازمند ببخشيم، كودكاني كه حتي يك قلم هم براي نوشتن ندارند» اما جالب است بدانيد كه اين فكر چگونه به ذهن آنها خطور كرد…

«من با چنين كودكان نيازمندي آشنايي داشتم، چرا كه در پايين شهر و حلبي آباد، عكاسي مي كردم، آنها هم مرا مي شناختند. اتفاقا مراسم ازدواج ما 28 اسفند سال 58 بود، از اين رو از آن عكس ها استفاده كرديم و براي دوستانمان نوشتيم، درست است كه در شب عيد، كامتان با شيريني مراسم ما شيرين نشد، اما حتما از اين خبر خوشحال تر مي شويد كه هزينه اين مراسم را به كودكان نيازمند بسپاريم.»

او در ادامه مي گويد: به نظرم كار درستي كرديم، دغدغه اصلي من كودكان نيازمند است، الان هم اين كار را مي كنم. اين كه كودك بي سرپرست را ببينم و به او كمك مي كنم. يادم مي آيد در آن زمان، تعداد دوستاني كه كارت عروسي مان را ديدند، زياد بود و ما به همان تعداد كارت عروسي، به بچه ها كمك كرديم. در حال حاضر اگر فيلم هايي به من پيشنهاد شود كه ببينم به بچه ها تعلق دارد، بدون هيچ ملاحظه اي در آن بازي مي كنم.

خانواده شريعتي

به خانواده دكتر شريعتي علاقه مندم، هرازگاهي آنها را مي بينم، دلم برايشان تنگ مي شود و تنها كاري كه مي توانم انجام دهم، اين است كه سري به كتاب هاشان بزنم. زماني كه كتاب هاي ايشان را ورق مي زنم به خصوص «هبوط» و «كوير» را… با اين دو كتاب در حال و هواي دكتر قرار مي گيرم. بگذاريد يك چيز جالب براي شما بگويم… «مهراوه» يعني خداي شرق، «مهر» يعني خورشيد… «آوه» هم كه پسوند آويختن است، يعني كسي كه به سمت نور مي رود، مرحوم شريعتي مي گفت: من نام دختر اولم را مي خواستم بگذارم «مهراوه» اما نشد، حداقل تو اين كار را بكن… «مهراوه» نام تكي بود كه دكتر شريعتي درباره اين نام در كتاب «هبوط» مطلب نوشت و از اين نام خوشش مي آمد. من هم اين نام را براي دخترم انتخاب كردم.

مهراوه و مليكا

مهراوه در بخش موسيقي درس خواند و مليكا هم در بخش نقاشي و عكاسي كه هر دو بازيگري هم مي كنند. من فرزندانم را به مدرسه هايي مي فرستادم كه جزء مدارس خوب بود، كارهايي كه مربوط به من پدر بود، انجام دادم، تصور من از فرزندانم اين است، آن چيزي كه قرار بود بشوند، شده اند و به همان سمت رفته اند.

شريفي نيا از رابطه با خانواده مي گويد: سرمان هر چقدر شلوغ هم باشد، اما بالاخره فرصتي پيدا مي كنيم تا همديگر را ببينيم… زمان هايي كه سركار نيستم، هميشه خانه ام، من از داشتن بچه هايي چون مليكا و مهراوه راضي ام. گرچه نبايد من تعريف كنم، من سهم خودم را گفته ام، مليكا بيشتر به هنر علاقه داشت و در وادي نقاشي و عكاسي درس خوانده چندين بار هم جايزه اول عكاسي را برد، الان هم كه تصويرسازي كودك مي كند، كتابي هم براي «تينا پاكروان» (امينه سال هاي مشروطه) طراحي كرده است. مهراوه هم از دوران كودكي رياضي و فيزيك دوست داشت، اما بزرگ تر كه شد به سراغ موسيقي و بعد هم بازيگري رفت، من هميشه روي كارهاي آنان نظارت كردم و هيچ وقت درباره تحصيل و هنر امر و نهي نكردم، در واقع گذاشتم خودشان انتخاب كنند، وقتي كه انتخاب كردند، من آن وقت راه هاي صحيح و رسيدن به آن را در اختيارشان گذاشتم.

متن كارت دعوت عروسي

روي كارت عروسي تصوير يك كودك نيازمند و بي سرپرست است، كارت را كه باز مي كني، اين سطور را خواهيد خواند:

اي نام تو، بهترين سر آغاز

با بهار، كه صداي پايش مي آيد، با درخت كه پيام «باروري» مي دهد، و با شكوفه كه مژده «زندگي» مي آورد، «ما نيز پيوند زندگي بستيم»

بسيار آرزو داشتيم كه جشني مي گرفتيم و شما نيز در شادماني مان شركت مي فرموديد، ليكن هزينه جشن را به كودكاني اختصاص داديم كه ثمره اين پيوندها هستند، ولي از داشتن حتي يك لباس نو براي عيد، ناتوانند

ناتوان از داشتن يك قلم، براي نوشتن!

و يا يك كتاب، براي خواندن!

پس شما، با شيريني جشن محقر ما شيرين  كام نشديد

ليكن خنده بر لبان چند كودك فقير نشست و به يقين شما اكنون، خرسندتريد.

با پوزشي شادمانه

دستتان را مي فشاريم

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

قشنگترین دیالوگ های ماندگار سینما

قشنگترین دیالوگ های ماندگار سینما

در این بخش از پارسی وان چند نمونه دیالوگ خواندنی را برای شما جمع اوری …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *