خانه » داستان » داستان کوتاه و زیبای بچه سر راهی

داستان کوتاه و زیبای بچه سر راهی

اين بچه توي شكمم مثل ماهي تكون مي خوره به نظر شما طبيعيه اقاي دكتر

بله خانم اگر غير از اين باشه غير طبيعيه

خب…خب اگر تكون نخوره يعني مرده

بله ديگه …

نگاه دكتر اونقدر عميق و متعجب بود كه نسترنو مجبور كرد زود خداحافظي كنه و بره بيرون مطب، عباس آقا منتظرش بود مثل هميشه با اون نگاه سرد و بي روحش به موبایلش خيره شده بود و سيگار مي كشيد.

بريم

چي شد؟..چي گفت؟…ااا لا مصب حرف بزن ديگه لال كه نيستي

هيچي گفت …زنده س

ا كه هي دم گوش خر ياسين خونديم ما…زن عقلت كجاس آخه

عباس اينو گفت و فرمون ماشينو پيچوند صداي لاستيكهاي ماشين اونقدر بلند بود كه نسترن بي اختیار داشبرد ماشينو چسبید

نترس ضعيفه نمي ميري

اي كاش بميرم به خاطر كارهاي تو

ببين نه من الان ديگه حوصله بچه دارم نه تو مي توني يك بچه ديگه بزرگ كني خانم …اصلا بچه ها چي مي گن …بابا ما داماد داريم،عروس داريم …والا به خدا عيب داره زن بيا از خيرش بگذر

بزار به دنيا بياد مي دمش به يك بد بخت بيچاره ايي كه دلش بچه مي خاد

نه مثل اينكه خاله خره و عمه گاوه هيچي تو مخش فرو نمي ره

نه عباس آقا مي زارمش زير پل قول مي دم نيارمش خونه

دل نسترن خانم پر از غمي شده بود كه قد يك كوه سنگيني مي كرد.اي كاش عباس آقا مي فهميد كه نسترن اين بچه رو هم قد اوناي ديگه دوست داره.اما خوب مي دونست كه آخرش مقلوب حرفاي اطرافيان مي شه از پشت اشكاش به بيرون نگاه كرد و با خودش فكر كرد اگه دختر باشه اسمشو مي زاره ماندانا اون وقت با ماندانا براي هميشه از اين خونه مي رن يك جايي كه نه عباس آقا باشه و نه داماداش و نه عروسش فقط با ماندانا…

 

دست نوشته: مریم افشار

منبع: داستانک دات آی آر

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. هنگامه نصوری

    این داستان مال چه سالیه من این بچرو گمون کنم میشناسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.