خانه » داستان » داستان های امام علی ع به اسم ترسیدم

داستان های امام علی ع به اسم ترسیدم

داستان های امام علی پر از عبرت و پندهای مفید از ماست که هر چه قدر انها را بخوانیم باز هم کم خواندیم. زندگی امام علی (ع ) از روز تولد سرشار از عبرت و نکات اخلاقی است. او در کعبه به دنیا امد و در محراب نماز جراحت دید و شهید شد. در این بخش از مجله پارسی وان یکی از داستان های امام علی را با عنوان ( ترسیدم ) برایتان بیان میکنیم. سعی کنید این داستان را با دقت مطالعه کرده و نکات اخلاقی ان را برای خود تجزیه و تحلیل کنید.

داستان های امام علی ع

یکی از داستان های امام علی ” ترسیدم ” نام دارد که ما در این قسمت به صورت خلاصه ان را برایتان بیان میکنیم. با پارسی وان همراه باشید.

داستان های امام علی ع به اسم ترسیدم
داستان های امام علی ع به اسم ترسیدم

داستان امام علی (ع) : ترسیدم

در زمان امام علی ( ع ) سه برادر ، مردی را پیش حضرت علی علیه السلام  برند. سپس گفتند اين مرد پدرمان را کشته است.

در آن هنگام امام علی (علیه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و … هستم. يکی از شترهايم شروع به خوردن درختی از باغ پدر اينها کرد. پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مُرد، و من هم همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان زدم و او مُرد.

امام علی (علیه السلام) فرمودند: حد را بر تو اجرا مي کنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت بدهيد.
پدرم مُرده و برای من و برادر کوچکم گنجی به جا گذاشته پس اگر مرا بکشيد آن گنج تباه مي شود، و برادرم هم بعد از من تباه مي شود. داستان های امام علی

اميرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را مي کند؟

آن مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين شخص.

اميرالمومنين (علیه السلام) فرمودند: ای ابوذر آيا ضمانت اين مرد را مي کنی؟

ابوذر عرض کرد: بله اميرالمومنين

فرمود: تو او را نمي شناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا مي کنم!

ابوذر عرض کرد: من ضمانتش را مي نمایم يا اميرالمومنين.

داستان های امام علی ع به اسم ترسیدم
داستان های امام علی ع به اسم ترسیدم

داستان های امام علی ع

آن مرد رفت . و روز اول و دوم و سوم سپری شد…و همه مردم نگران ابوذر بودند که بر او حد اجرا نشود…سرانجام آن مرد اندکی قبل از اذان مغرب آمد و در حاليکه خيلی خسته بود، به نزد اميرالمومنين (علیه السلام) آمد وعرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون تسلیم فرمان شما هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (علیه السلام) فرمودند: چه چيزی باعث شد تا برگردی درحاليکه مي توانستی فرار کنی؟

آن مرد گفت: ترسيدم که “وفای به عهد” از بين مردم برود. داستان امام علی

اميرالمومنين(علیه السلام) از ابوذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

ابوذر گفت: ترسيدم که “خیر رسانی و خوبی” از بین مردم برود.

زنگ تفریح : داستان کوتاه شگرد پسرک در مقابل نادر شاه

پسران مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از قصاص او گذشتيم… اميرالمومنين (علیه السلام) فرمود: چرا؟

گفتند: مي ترسيم که *”بخشش و گذشت“*از بين مردم برود.

و اما من اين پيام را برای شما فرستادم تا “دعوت به خير” از ميان مردم نرود.

امیدواریم از این داستان امام علی بهره کافی را برده باشید. بیایید سعی کنیم راه ان امام بزرگوار را ادامه بدهیم تا هم خدا از ما راضی باشد ، هم خودمان از خودمان راضی باشیم و هم مردم از ما راضی باشند.

 

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان های جالب و آموزنده

داستان های جالب و آموزنده و عبرت انگیز

داستان های جالب و آموزنده کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.