خانه » داستان (صفحه 10)

داستان

داستان طنز بچه دار نشدن زن و شوهر جوان

زن و شوهر جواني که بچه دار نمي شدند براي يافتن چاره به يکي از بهترين پزشکان متخصص مراجعه کردند. پس از معاينات و آزمايش هاي مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل ازمرد مي باشد و تنها راه حل ممکن، بهره برداري از خدمات«پدر جايگزين» است. زن: منظورتان از پدر جايگزين چيست؟ پزشک: مردي …

ادامه نوشته »

داستان آموزنده قدردانی

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا… پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده …

ادامه نوشته »

حکایت طنز خاطره ای از یک دانشجو

ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﺑﺨﺶ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺍﺳﺘﺎﺩﻩ ﺯﻥ ﺻﺪﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﮐﻪ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺑﯿﺎ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﻧﻘﺶ ﭘﺴﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﺩ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻨﻪ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﻬﺶ؟ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻢ ﻣﺜﻼ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻡ!!! ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ، ﺿﺎﯾﺲ! ﺍﺳﺘﺎﺩ: ﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ …

ادامه نوشته »

داستان زیبای بیمارستان روانی

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و… بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت‎‏ها نشسته …

ادامه نوشته »

2 داستان طنز آقای دست و دل باز

آقای دست و دلباز ﭘﻮل ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ… ﺍﺯ ﺟﻠﻮی ﯾﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﺩ می شده ﻫﻮﺱ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ می کنه. ﺩﻟﺸﻮ می زﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻭ می ره ﺩﺍﺧﻞ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ می خواﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ می دﻩ ﻭ می خوﺭﻩ. ﺳﯿﺮ ﮐﻪ می شه، ﻣﯿﺎﺩ ﭘﯿﺶ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ می گه: ببخشید، شما ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩه اید؟ …

ادامه نوشته »

داستان مرد وفادار

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که… نکند مرد زندگی اش دلش را به دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید: “آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن …

ادامه نوشته »

شهامت نداریم دوست داشتن مان را ابراز کنیم

پدرم دلواپسِ آینده ی خواهرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که با هم بیرون بروند در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند. خواهرم نگرانِ فشارِ کاریِ پدرم است، اما… حتی یک بار هم نشده که خواسته هایش را به تعویق بیاندازد تا پدر برای مدتی احساسِ آرامش کند. مادرم با …

ادامه نوشته »